حدیث صداقت

"یا ایها العزیز مسنا و اهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فاوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین"

ترسـم آن نرگس مستانه به يغما بـبرد

نيسـت در شـهر نگاري که دل ما بـبرد
بـخـتـم ار يار شود رختم از اين جا ببرد
کو حريفي کش سرمست که پيش کرمش
عاشـق سوخـتـه دل نام تمنا بـبرد
باغـبانا ز خزان بي‌خـبرت مي‌بينـم
آه از آن روز کـه بادت گـل رعـنا بـبرد
رهزن دهر نخفته‌ست مـشو ايمـن از او
اگر امروز نـبرده‌سـت کـه فردا بـبرد
در خيال اين همه لعبت بـه هوس مي‌بازم
بو کـه صاحـب نظري نام تماشا بـبرد
علم و فضلي که به چل سال دلم جمع آورد
ترسـم آن نرگس مستانه به يغما بـبرد
بانـگ گاوي چه صدا بازدهد عشوه مـخر
سامري کيست که دست از يد بيضا بـبرد
جام مينايي مي سد ره تنـگ دليسـت
مـنـه از دست که سيل غمت از جا ببرد
راه عشق ار چه کمينگاه کمانداران اسـت
هر کـه دانستـه رود صرفه ز اعدا بـبرد
حافـظ ار جان طلبد غمزه مسـتانـه يار
خانـه از غير بـپرداز و بـهـل تا بـبرد
+ حدیث صداقت ; ۱:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۱/٥/٢۳
comment نظرات ()