کوکب هدايت



زان يار دل نوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقی بشنو تو اين حکايت
بی مزد بود ومنت هر خدمتی که کردم
يارب مباد کس را مخدوم بی عنايت
رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس
گوئی ولی شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش ايدل مپيچ کانجا
سرها بريده بينی بی جرم و بی جنايت
چشمت به غمزه مارا خون خورد ومي پسندی
جانا روا نباشد خونريز را حمايت
دراين شب سياهم گمگشت راه مقصود
از گوشه ای برون آی ای کوکب هدايت
ازهرطرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بی نهايت
ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم
يکساعتم بگنجان در سايهء عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزارد منزل بيش است دربدايت
هر چند بردی آبم روی از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کزمدعی رعايت
عشقت رسد بفرياد ار خود بسان حافظ
قرآن زبر بخوانی در چارده روايت

/ 1 نظر / 9 بازدید
darya

سلام دوست خوبمشعر زيبايى بود.من وبلاك شما را لينك كردم اميدوارم راضى باشيد.شاد باشيد.ارادتمند:دريا