سقای دشت کربلا ابالفضل . . .

رخصت بده از داغ شقایق بنویسم
از بغض گلوگیر دقایق بنویسم

میخواهم از آن ساقی عاشق بنویسم
نم نم به خروش آیم و هق هق بنویسم

دل خون شد و از معرکه دلدار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
"

در هر قدمت هر نفست جلوه ی ذات است
وصف تو فراتر ز شعور کلمات است

در حسرت لبهای تو لبهای فرات است
عالم همه از این همه ایثار تو مات است

از علقمه با دیده ی خونبار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"


سقا تویی و اهل حرم چشم به راهت
دل ها همه مست رجز گاه به گاهت

هر چند تو بودی و عطش بود و جراحت
دلواپس طفلان حرم بود نگاهت

سقای ادب جلوه ی ایثار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

افتاد نگاه تو به مهتاب دلش ریخت
وقتی به دل آب زدی آب دلش ریخت

فرق تو شکوفا شد و ارباب دلش ریخت
با سجده ی خونین تو محراب دلش ریخت

صد حیف که آن یار وفادار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"


انگار که در علقمه غوغا شده آری
خونبار ترین واقعه بر پا شده آری

در بزم جنون نوبت سقا شده آری
دیگر پسر فاطمه تنها شده آری

این قافله را قافله سالار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
"

ای علقمه از عطر تو لبریز، برادر
ای قصه دست تو غم انگیز، برادر

بعد از تو بهارم شده پاییز، برادر
برخیز! حسین آمده برخیز! برادر

عباس ترین حیدر کرار نیامد
"ای اهل حرم میر و علمدار نیامد"

***حسین علاء الدین***

/ 0 نظر / 23 بازدید