اعتماد به خدا

مالک دینار گفت : سالى به حج مى شدم به توکل . چون به میان صحرا رسیدم ، مردى را دیدم دست و پاى بسته ، کلاغى را دیدم که از هوا در آمد و یک پاره نان در منقار گرفته بر سینه وى نشست و به منقار پاره پاره مى کرد و در دهن وى مى نهاد. آنگه بپرید و آب آورد و به دهن وى فرو کرد. من از آن تعجب مى کردم . به نزدیک وى شدم . از او حال پرسیدم . گفت : به حج مى شدم . دزدان مرا گرفتند و مالم را بردند و دست و پایم ببستند و بگذاشتند. سه روز گرسنه بودم . امید از خلق ببریدم و پناه به حضرت حق آوردم .
گفتم : اى دستگیر درماندگان ! و اى فریادرس بیچارگان ! دستم گیر. حق تعالى این کلاغ را بر گماشت تا از براى من نان و آب مى آورد.
مالک گوید: وى را باز گشادم و هر دو مى رفتیم به نزدیک چاهى رسیدیم . آهوان را دیدیم که آب مى خوردند و آب از براى ایشان بر سر چاه آمده بود. چون ما را بدیدند، برمیدند. ما بر سر چاه شدیم ، آب در قعر چاه دیدیم .
گفتم : خداوندا! آهوان را دیدم که آب مى خورند و آب از براى ایشان به سر چاه آمده بود.
خداوندا! ایشان نه رکوع کنند و نه سجود، از براى ایشان آب به سر چاه آوردى و ما را سطل وریسمان مى باید.
آواز آمد که ایشان بر ما اعتماد کردند و شما را به دلو و رسن گذاشتیم و کار ایشان را کفایت کردیم : من کان لنا، کنا له( هر کس که عملش برای ما باشد فضل و رحمت ما برای او خواهد بود)

/ 0 نظر / 34 بازدید